العلامة المجلسي
149
حياة القلوب ( فارسي )
پس ملك أو را ندا كرد كه : قرار گير ودعا كن . وچون نه ماه گذشت حق تعالى به ملائكهء هر آسمان وحى نمود كه : فرو رويد بسوى زمين ، ده هزار ملك نازل شدند وبه دست هر ملك قنديلى از نور بود روشنى مىداد بىروغن وبر هر قنديلى نوشته بود « لا اله الا اللّه محمد رسول اللّه » وبر دور كعبهء معظمه ايستادند ومىگفتند : اين نور محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم است . ودر همهء اين أحوال عبد المطّلب مطّلع مىشد وامر به كتمان مىنمود ودر تمام آن ماه كواكب آسمان در اضطراب بودند وشهب از آسمان وهوا مىريخت . وچون نه ماه تمام شد آمنه به مادر خود « بره » گفت : اى مادر ! مىخواهم داخل حجره شوم وبر مصيبت شوهر خود قدرى بگريم وآبى بر آتش جانسوز خود بريزم ، مىخواهم كسى به نزد من نيايد . بره گفت : اى دختر ! بر چنين شوهرى گريستن روا است ومنع كردن از نوحه در چنين مصيبتى عين جفا است ؛ پس آمنه داخل حجره شد وشمعى افروخت وبه شعلههاى آه جانكاه سقف خانه را سوخت ، ناگاه أو را در اين حال درد زائيدن گرفت وبرجست كه در را بگشايد ، هرچند جهد كرد در گشوده نشد پس برگشت ونشست واز تنهائى وحشت عظيم بر أو مستولى گشت ، ناگاه ديد كه سقف خانه شكافته شد وچهار حوريّه فرود آمدند كه حجره از نور روى ايشان روشن شد وبه آمنه گفتند : مترس بر تو باكى نيست ما آمدهايم تو را خدمت كنيم واز تنهائى دلگير مباش ؛ وآن حوريان يكى در جانب راست أو نشست ويكى در جانب چپ وسوم در پيش رو وچهارم در پشت سر ، پس آمنه مدهوش شد وچون به هوش آمد ديد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در زير دامانش به سجده درآمده وپيشانى نوراني بر زمين نهاده وانگشتان شهادت را برداشته « لا اله الّا اللّه » مىگويد ، واين ولادت با سعادت در شب جمعه بود نزديك طلوع صبح در هفدهم ماه ربيع الأول ودر آن وقت هفت هزار ونهصد سال وچهار ماه وهفت روز از وفات آدم عليه السّلام گذشته بود ، وبه روايتي نه هزار ونهصد سال وچهار ماه وهفت روز . آمنه مشاهده كرد آن حضرت را طاهر ومطهر وسرمه كشيده ونوري از روى مباركش